درباره ما | تماس با ما | ارسال محتوا برای قرار دادن در سایت | تبادل لینک | تبلیغات

» عمومی » داستانها » استغفر الله
 

         مایلید به صفحه اول بروید و فهرست مطالب سایت را مرور کنید؟


در مسابقه پیام کوتاه سایت شرکت کنید و هر ماه یک وب کم هدیه بگیرید

یانی کریسومالیس، از بزرگترین موسیقیدانان دنیا (زندگینامه + آثار + عکسها + دانلود رایگان + خرید اینترنتی آهنگهای یانی)
عکسهای جدید یانگوم در اینجا
بدون سانسور با زیر نویس فارسی با قیمت نهایی 700 تومان
عکسهای بازیگران امپراطور دریا در اینجا
امپراطور دریا بدون سانسور با زیر نویس فارسی با قیمت نهایی 7000 تومان
2500 صفحه مطلب آموزشی فارسی (از صفر تا گرافیک و طراحی و برنامه نویسی حرفه ای وب)
صدها کلیپ و فایل صوتی و هزاران تصویر و فایل متنی خنده دار

حراج بینظیر فیلم، بیش از دویست عنوان فیلم هالیوودی با قیمتی بسیار ازران


در مورد فایلهای قابل دانلود سایت توجه کنید که، تعدادی از آنها در قالب Word یا PowerPoint است، اما برای خواندن اکثر فایلها و مقاله های این سایت که از نوع PDF هستند، نیاز به acrobat reader دارید
اگر لینکی دچار مشکل بود در قسمت نظرات مشخصات لینک را بنویسید تا آنرا تصحیح کنم
لینکهای دانلود را منحصرا با (کلیک راست + Save Target As) بر روی لینک مذکور دانلود کنید
* اگر صفحه ای که وارد آن شده اید با ستاره شروع می شود نشان دهنده این است که این پست شامل یک مبحث خاص است و چیزی بیش از یک پست ساده است، یعنی انتهای تاپیک باز است هر هفته احتمال دارد مطلب جدیدی به این مبحث اضافه شود

استغفر الله

زن شربت آلبالو را جلوي مرد گذاشت و دو زانو جلوي مرد نشست. مرد دستي به
ريشش کشيد و شربت را برداشت. زن سيني را از جلوي مرد برداشت و در دستش گرفت و گفت :
حاجي شام قورمه سبزي مشدي درس کردم. با گوشت قلقلي.
مرد سرش را تکان داد و شربت را هورت کشيد. زن عقب رفت و به رختخواب هاي کنار
اتاق تکيه داد. ملحفه ي کشيده شده روي رختخواب ها چروک برداشت. زن گفت :
حاج آقا امروز رفتي بانک؟! صب که به احمد زنگ زدم گفتم آقات برات پول مي فرسته !
مرد شربت را زمين گذاشت و گفت : وقت نکردم. نمي رسم که هم دم مغازه وايسم هم
واسه آقازاده ي شما پول بفرستم. فردا!
اون پسره هم تو اين اوضاع کشور درس خووندنش گرفته. دکتر مهندسش بيکارن...
قرتي واسه من تيارت مي خوونه.
اينهم از شانس ماس ديگه!
زن دستش را به پشت سيني کشيد و گفت : مي دونم نبايد آقاش رو دس تنها مي
ذاش ولي خب اونم جوونه ديگه. آرزو داره. فردا که برا خودش هنرپيشه شد و عکسشو
زدن تو سينما و تو روزنامه باهاش مصاحبه کردن خودت کلي بهش افتخار مي کني.
مرد پاي راستش را بالا آورد و دستش را به انگشتان پايش گرفت و گفت :
افتخار !
اين همه مگه خودت تو در و همساده نمي شنفي که سينمايي ها الند و بلند و همه
کارند و....
استغفرالله !!
زن لبش را به دندان گرفت و گفت: اِ حاج آقا تو که احمدتو از من بهتر مي شناسي.
اون بچه نماز اول وقتش ترک نمي شه. تو رو به روح آقات اين حرفا رو نزن.
دلم مي لرزه.
مرد ساکت شد. جورابش را از پايش در آورد. شستش را در دستش گرفت و ماليد.
ناخن دستش را زير ناخن پايش انداخت. چرک ها را در آورد و دستش را به فرش
ماليد.
زن گفت : واي حاجي مي بيني تو رو قرآن با يه کلمه حرف چه آشوبي تو دلم به پا
کردي ! اگه اين دخترا زير پاي بچم بشينن چي! اين زناي هنر پيشه همشون...
مرد سرش را بالا آورد و گفت : غيبت نکن زن.
زن سيني را زمين گذاشت و به گل فرش نگاه کرد وگفت : غيبتشون نيس حاج آقا
صفتشونه. همه مي دونن. نمي بيني چه جوري تو فيلما به مرداي غريبه مي گن دوست
دارم و با هم يه جا زندگي مي کنن. هر روز تو يه فيلم با يکي ان. خجالتم نمي کشن.
مرد انگشت اشاره اش را در بيني اش کرد و کمي مکث کرد و گفت : زن اينا همه اش
فيلمه. مي سازن که سر من و تو رو گرم کنن. وگرنه بنده هاي خدا ...
زن دستش را روي فرش کشيد و موهاي ريخته روي فرش را جمع کرد و در دستش گرد
کرد و گفت : آخه حاج آقا شما که نمي دوني. ديروز شيرين خانم زن حاج مرتضي داش
مي گف سي تي! يکيشون اومده بيرون. مثه اين که با يه پسري...
زن دستش را به سمت دهانش برد و بين شست و انگشت اشاره اش را به دهان گرفت
گفت : آدم روش نمي شه به شوهرش بگه! با پسره داشته همه کار مي کرده. ديگه از اين بيشتر حاجي !
مرد دستش را به بيني اش گرفت. گوشه ي بيني اش را خاراند و دستش را به فرش ماليد
گفت: اينا چه ربطي به احمد داره. زن بدکاره همه جا پيدا مي شه.
همين تو محله ي خودمون !
زن سرش را بالا آورد و دست راستش را به صورتش زد و گفت : واي نگو حاج آقا!
تو محل خودمون! بگو کيه تا گيسش رو از ته ببرم ! مي بيني دوره زمونه رو. از
صب تا شب هم بري مسجت و واسه مردم دعا کني هيچکي عاقبت به خيرنمي شه. زنيکه ي ...
مرد دستش را به ريشش کشيد و گفت : باز شروع کردي. هر کي که بي دين و ايمون
باشه مي ره سراغ اين کار. هر کي هم که خدا و پيغمبر سرش بشه سر زن و بچش مي
مونه.
چرا همه رو به يه چوب مي زني. واسه احمد هم فردا پول مي ريزم. آخر هفته هم در مغازه رو مي بندم مي رم يه سر پيشش.
حالا پاشو برو شام بکش تا منم شلوارم رو عوض کنم. ولش کني تا شب مي شينه ور دل آدم حرف مي زنه!
زن سيني را برداشت و دستش را به زانو اش گرفت و بلند شد و گفت : فردا شيرين
خانوم رو که ديدم بگم پيگير شه ببينه اين زنيکه ي ... کیه.
مرد صدايش را بالا برد و گفت : الله اکبر. برو شامو بکش زن!
زن از اتاق بيرون رفت. مرد بلند شد تا شلوارش را عوض کند.
دستش را به سمت کمر بندش برد. نبود. سرش را بالا آورد.
خانه ي همان زن جا گذاشته بود.

ارسال داستان : فرنوش زنگوئي
 

موضوع عکس : نیکی کریمی در جشنواره کن ۲۰۰۷
ترجمه متن : هنگامی که حیا می میرد!
(مشاهده تصویر در اندازه اصلی با کلیک روی عکس امکان پذیر است)


 



به صفحه اول بروید و مطلب جدیدی را مطالعه کنید
»» شما میتوانید ضمن ارتباط با مدیر نظرتان راجع به مطلب این صفحه را بیان کنید
            *
ایمیل و حرفهای خصوصی شما محفوظ است و به سایرین نمایش داده نمیشود.
            *
اگر وبلاگ یا سایت یا اطلاعات دیگری خواستید وارد کنید در قسمت نظر وارد کنید.
            *
به دلیل جلوگیری از توهینهای احتمالی از درج مستقیم کامنتها معذوریم.
            *
کامنتهای بدون نام و ایمیل یا با نام و ایمیل حاوی تمسخر و توهین، اصلا خوانده نمی شوند.
            * نظرات و حتی انتقادات مربوط به هر صفحه پس از تایید، در زیر مطالب همان صفحه در معرض دید قرار خواهد گرفت.
            * پاسخ کامنتها یا در زیر آنها درج می شود یا به ایمیل افراد ارسال می گردد.

*نام  
*ایمیل  
سایت  
*متن  
 
»» شما میتوانید به دیگران  دعوت بازدید از مطلب این صفحه را ارسال کنید
ایمیل شما
ایمیل دوستتان
»» شما میتوانید برای عضویت و اطلاع از بروزرسانیهای سایت اقدام کنید
نام
ایمیل

»» شما میتوانید به صفحه اول بروید و مطلب جدیدی را مطالعه کنید D: ((: 



Copyright © 2007 REDTERM.COM, All rights are reserved.
مشاهده یکی از فهرستها   عمومی کامپیوتر و اینترنت طراحی وب زبان